شمس دائم به مریدان مولانا گوش‌زد می‌کرد که: «شما قدر این گوهر را نمی‌دانید.» مریدان و علمای شهر دلشان می‌خواهد مولانا سلطان‌العلمای دیگری باشد. در همان حد و نه فراتر. خود مولانا نمی‌خواهد سلطان‌العلمای دیگری باشد. اما با علمای شهر و مریدان هم سر جنگ ندارد. می‌خواهد شمس را با آنها و آنها را با شمس آشتی دهد. دلش نمی‌خواهد شمس زیادی تند برود.اما شمس زبان تند و تیزی دارد و هیچ ملاحظه‌ای توی کارش نیست. به مریدان پرخاش می‌کند و فحش می‌دهد. مریدان به مولانا شکایت می‌برند. مولانا از شمس گله می‌کند که چرا ملاحظه‌ی آنها را نمی‌کنی و شمس از مولانا گله می‌کند که «چرا جواب آنها را نمی‌دهی؟»مولانا نمی‌خواهد مریدان را از دست خودش برنجاند و باز هم ملاحظه می‌کند. شمس قهر می‌کند و می‌رود به حلب. مولانا پسرش سلطان ولد را با چهارصد درهم و نامه‌هایی منظوم به حلب می‌فرستد تا شمس را برگرداند. این نامه‌ها اولین شعرهای مولاناست. مولانا زبان باز کرده و این هم اولین آثاری دوره‌ی سخن‌گویی.این نامه‌ها غزلیاتی‌ است در ستایش شمس و در جهت ترغیب او به بازگشتن به قونیه. اولین داوری را درباره‌ی شعر مولانا از زبان شمس می‌شنویم:‌ «این سخن که مولانا نبشت در نامه، محرک است. مهیج است. اگر سنگ بود، با سنگی بر خود بجنبد.»برمی‌گردد. داستان معروف است. پیاده آمدن سلطان ولد در رکاب شمس از حلب تا قونیه و بعد، دوباره قونیه. و این بار هم مریدان بنا می‌کنند به سوسه دواندن و بدگویی و این بار شمس تصمیم گرفته است که همه ملاحظه‌ها را بگذارد کنار و به قول خودش «نفاق» نکند. با این همه سعی می‌کند که با آنها نرم‌تر از پیش تا کند. به مولانا گفته است خواهی دید که اینها را رام می‌کنم و حالا می‌خواهد نشان دهد که می‌تواند. اما حساب او درست از آب در نمی‌آید.این بار فرزندان مولانا هم با بدخواهان یار می‌شوند. پس از بازگشت شمس از حلب، مولانا اتاقی در خانه خودش به او داده و دختری از منسوبین خودش (که بعضی می‌گویند دخترش بوده است) را به نام کیمیا به عقد او درمی‌آورد تا با هم توی آن اتاق زندگی کنند و شاید به این ترتیب خواسته آن پیر گریزپا را بند کند.پسر جوانتر مولانا، علاءالدین محمد وقت و بی‌وقت به بهانه دیدار با پدرش، از جلوی اتاق آنها رد می‌شود و شاید سرکی هم توی اتاق بکشد و آرامش و خلوت آنها را به هم می‌زند. شمس از این بابت به شدت دلخور است و به او تذکر می‌دهد که این حرکت را دیگر تکرار نکند.و اما این پسر دیگر، بهاءالدین یا همان سلطان‌ولد همان که از حلب تا قونیه پیاده آمد تا درجه اخلاص و ارادتش را نشان بدهد و به قونیه که رسیدند، تنها کسی بود که علاوه بر صلاح‌الدین زرکوب اجازه داشت که در خلوت مولانا با شمس حضور یابد. همان که سالها بعد در مثنوی ولدنامه‌اش ماجرای پدرش با شمس را به نظم کشید. به قول جامی شمس گفته است که «من سر را در راه مولانا فدا کردن و سر (به معنی راز) را به سلطان ولد بخشیدم.»شمس داستان خودش با مولانا را به این صورت خلاصه می‌کند: «گوهری بود در صدفی. گرد عالم می‌گشت. صدف‌ها می‌دید بی‌گوهر. حکایت صدف و گوهر می‌کردند او نیز با ایشان حکایت صدف می‌کرد. تا روزی که جوهری یگانه‌ای یافت و گفت آنچه گفت.»شمس به مولانا می‌گوید: «سخن بگو تا من هم سخن بگویم!» سخن گفتن مولانا شمس را در سخن گفتن خود گرمتر می‌کند. اما این سخن گفتن شمس بود که برای اولین بار مولانا را شیفته و مجذوب خود کرد. دلبستگی مولانا به کلام شمس و تاثیر شگفتی که بر مولانا گذاشت، سالهای سال پس از غیبت شمس در مثنوی تجلی یافت. درجه این نفوذ کلام به حدی بود که گاهی عینا همان تعبیرها و عبارات مقالات را در مثنوی به لباس شعر می‌بینیم.

نوشته شده در تاریخ شنبه 1388/05/3    | توسط: یاسرحبیبی    | طبقه بندی:    |
نظرات()