كیستم من كجا بودم من كجا هستم من به كجا می‌روم آیا كسی هست بگوید من كیستم؟!

آیا همیشه در اینجا بودم، كه نبودم؛ آیا همیشه در اینجا هستم، كه نیستم؛ آیا به اختیار خودم آمدم، كه نیامدم؛ آیا به اختیار خودم هستم، كه نیستم؛ آیا به اختیار خودم می‌روم، كه نمی‌روم؛ از كجا آمدم و به كجا می‌روم؛ كیست این گره را بگشاید؟!

چرا گاهی شاد و گاهی ناشادم، از أمری خندان و از دیگری گریانم؛ شادی چیست و اندوه چیست، خنده چیست و گریه چیست؟!

می‌بینم، می‌شنوم، حرف می‌زنم، حفظ می‌كنم، یاد می‌گیرم، فراموش می‌شود، به یاد می‌آورم، ضبط می‌شود، احساسات گوناگون دارم، ادراكات جورواجور دارم، می‌بویم، می‌جویم، می‌پویم، ردّ می‌كنم، طلب می‌كنم؛ اینها چیست چرا این حالات به من دست می‌دهد، از كجا می‌آید، و چرا می‌آید، كیست این معمّا را حلّ‌ كند؟!

 

چرا خوابم می‌آید خواب چیست بیدار می‌شوم بیداری چیست چرا بیدار می‌شوم چرا خوابم می‌آید نه آن از دست من است و نه این؛ خواب می‌بینم خواب دیدن چیست تشنه می‌شوم آب می‌خواهم، تشنگی چیست آب چیست؟!

اكنون كه دارم می‌نویسم به فكر فرو رفتم كه من كیستم این كیست كه اینجا نشسته و می‌نویسد نطفه بود و رشد كرد و بدین صورت درآمد آن نطفه از كجا بود چرا به این صورت درآمد صورتی حیرت‌آور در آن نطفه چه بود تا بدینجا رسید در چه كارخانه‌ای صورتگری شد و صورتگر چه كسی بود آیا موزونتر از این اندام و صورت می‌شد یا بهتر از این و زیباتر از این نمی‌شد این نقشه از كیست و خود آن نقاش چیره‌دست كیست و چگونه بر آبی به نام نطفه اینچنین صورتگری كرد، آنهم صورت و نقشه‌ای كه اگر بنا و ساختمان آن، و غرفه‌ها و طبقات اتاقهای آن، و قوا و عمّال وی، و ساكنان در اتاقها و غرفه‌هایش، و دستگاه گوارش و بینش، و طرح نقشه و پیاده شدن آن، و عروض احوال و اطوار و شؤون گوناگون آن شرح داده شود هزاران هزار و یكشب می‌شود ولی آن افسانه است و این حقیقت؟!

 

وانگهی تنها من نیستم، جز من این همه صورتهای شگرفت و نقشه‌های بوالعجب از جانداران دریائی و صحرائی و از رستنیها و زمین و آسمان و ماه و خورشید و ستارگان و نظم و ترتیب حكم‌فرمای بر كشور وجود و وحدت صنع، و چهرة زیبا و قد و قامت دلربای پیكر هستی نیز هست كه در هر یك آنها چه باید گفت و چه توان گفت و چه پرسشهائی بیش از پیش كه در یك یك آنها پیش می‌آید و در مجموع آنها عنوان می‌توان كرد، حیرت  اندر حیرت، حیرت  اندر حیرت؟!

هرچه می‌بینم متحرك و حركت می‌بینم، همه در حركتند، زمین در حركت و آسمان در حركت، ماه و خورشید و ستارگان در حركت، رستنیها در حركت، شاید آب و هوا و خاك و دیگر جمادات هم در حركت باشند و من بی خبر از حركت آنها، چرا همه در حركتند، چرا؟ محرّك آنها كیست؟ آیا احتیاج به محرّك دارند یا خود بخود بدون محرّك در حركتند؟ اگر محرّك داشته باشند آن محرّك كیست و چگونه موجودی است و تا چه قدر قدرت و استطاعت دارد كه محرّك این همه موجودات عظیم است؟! آیا خودش هم متحرك است یا نه، اگر متحرك باشد محرّك می‌خواهد یا نه و اگر بخواهد محرّك او چه كسی خواهد بود و همچنین سخن در آن محرّك پیش می‌آید و همچنین؟!

 

وانگهی این همه چرا در حركتند اگر احتیاج نباشد حركت نیست احتیاج این همه چیست آیا همه را یك حاجت است و یا دارای حاجتهای گوناگونند و چون احتیاج است عجز و نقص است كه به حركت بدنبال كمال می‌روند و در پی رفع نقص خودند آیا این همة موجودات مشهود ما ناقص‌اند و كامل نیستند چرا ناقص‌اند كامل‌تر از آنها كیست و خود آن كمال چیست؟!

و چون به دنبال كمال می‌روند ناچار ادراك عجز و نقص و احتیاج خود كرده‌اند پس شعور دارند، توجّه دارند، قوة درّاكه دارند، جان دارند، حقیقتی دارند كه بدین فكر افتاده‌اند.

كودكان به مدرسه می‌روند در حركتند، خواهان علمند و به دنبال علم می‌روند، درختان رشد می‌كنند پس در حركتند و به دنبال حقیقتی و كمالی رهسپارند، حیوانات همچنین، شاید جمادات هم اینچنین باشند كه سنگی در رحم كوه كم كم گوهری كانی گرانبها می‌شود.

 

زمین را می‌نگرم، ستارگان را می‌بینم، بنی آدم را مشاهده می‌كنم، حیوانات جورواجور كه به چشم می‌خورد، درختهای گوناگون كه دیده می‌شود گلهای رنگارنگ كه به نظر می‌آید، در همه مات و متحیّر؛ با همه حرفهای بسیار دارم.

هرگاه در مقابل آینه می‌ایستم سخت در خود می‌نگرم و به فكر فرو می‌روم كه تو كیستی و به كجا می‌روی چه كسی تو را به این صورت شگفت درآورده است؟!

در پیرامون همین حال و موضوع قصیده‌ای به نام قصیدة اطواریه گفتم كه برخی از ابیات آن این است:

 

          من چـــرا بیخبر از خـــــویشتنم          من كیم تا كه بگویم كه منـــم

من بــــدینجا ز چه رو آمــــده‌ام           كیست تا كو بنماید وطنــــــم

آخــــرالأمر كجا خواهــــــم شد            چیست مرگ من و قبر و كفنـم

بـــاز از خـــویشتن اندر عجــبم           چیست این الفــت جانم به تنـم

گاه بینــم كه در ایـــن دار وجود           با همه همدمـم و همسخنــــم

گاه انســــانــم و گه حیــــوانم              گاه افـــرشته و گه اهـــرمنــم

گاه افســــرده چـــو بــوتیمارم             گاه چــون طــوطی شكّر شكنم

گاه چون بـــا قلمــــاندر گنگی             گاه سحبـــان فصیــح زمنـــم

گاه صد بار فــروتر ز خـــــزف          گاه پـــــیـــرایه درّ عـــدنــم

گاه در چینــم و در مــــاچینم               گاه در ملــــك ختــــاوختنــم

گاه بنشسته ســر كـــــوه بلند               گاه در دامــــــن دشت و دمنم

گاه چون جغــدك ویرانه نشین             گاه چـــون بلبل مـــست چمنم

گاه در نكبــت خود غوطـه‌ ورم            گاه بینم حســــن انـــدر حسنم

 

در دیگر سخن از پیوستگی نظام هستی و اینكه خارج شدن از هستی برای هیچ موجودی راه ندارد، به گفتگو می نشینیم.

 

 

علامه حسن زاده آملی

نوشته شده در تاریخ جمعه 1388/09/13    | توسط: یاسرحبیبی    |    |
نظرات()