كمترتجربه ایست كه مثل دلهره واضطراب غیر عادی،وحشت آور باشد.علت اضطراب ماظاهرا”آشكارنیست ولیكن می بینیم كه تمام هم وغم مارابخود مشغول می كند به نحوی كه حوصله رسیدن بكار دیگری را نداریم اضطراب ما ممكن است بكلی نا معقول باشد مثل ترس از اینكه نكند دیوانه بشویم .شما ومن قادریم با مشكلات روزمره زندگی دذست وپنجه نرم كنیم مثلا اگر كسی از از خویشان ما بیمارشد او را به پزشك برسانیم .یاراگر فیوز برقمان سوخت آنرا عئض كنیم واز این قبیل ولیكن وقتی كه اضطراب ودلهره مرضی وغیر عادی به سراغمان می آید مثل این است كه هیچ كاری از دست ما ساخته نیست ودست وپا بسته خود را تسلیم آن می كنیم یكی از مشكلات بواقع این است كه اضطرابهای مرضی ما مردم پایه واساسی ندارند مثلا“هیچ دور نیست كه یك كارمند عالیرتبه وكاردان فلان موسسه یك دفعه دچار این ترس موهوم شود كه نكند كارفرما فردا عذرش را بخواهد و اورا ز كار بیكار بكند چنین ترس اساسی ندارد زیرا هیچ رئیس موسسه ای كارمند كاردان مجرب خود را اخراج نمی كند یا راننده ای كه پشت فرمان اتومبیل خود نشسته وعازم مسافرت است یكدفعه وبطور ناگهانی گرفتار ترس شدید از حادثه احتمالی شده از ادامه مسافرتش صرفنظر می كند

 ویا فلان مادر به ناگاه دلشوره بر می دارد وبا خود می گوید نكند وقتی كه بخانه رسیدم با حادثه ناگواری روبرو شوم واز تصور یك حادثه احتمالی دچار آنچنان ترس ووحشتی می شود كه اگر در مجلس مهمانی است فورا” وبدون خداحافظی عازم خانه خویش می شود ووقتی كه به خانه رسید ودید كه همه چیز در امن وامان است بخود لعنت می فرستد كه چرا بیهوده خود را از مجلسی بدان زیبایی محروم ساخته است ولیكن چند روز دیگر باز در اوضاع واحوال دیگری دچار همین ترس وموهوم شده وباز بخود لعنت می فرستد واین وضع همچنان ادامه داشته مزاحم زندگیش خواهد شد .بسیاری از مردم پیوسته از این می ترسند كه نكند به یك بیماری صعب العلاج نظیر سرطان وغیره دچار شوند وعده ای نیز از این وحشت دارند كه نكند روزی ورشكست شوند وبه زندان بیفتند وبالاخره عده ای از مردم نیز از تاریكی ،از مه وباران ویا از صدای رعد می ترسند .از بدترین دلهره ها دلهره هایی است كه به علت ترس از مرگ واحساس گناه وترس از جنون ودیوانگی بما دست می دهد واین نوع ترس ها گاه آنچنان شدید است كه هیچ دور نیست كه شخص دست بخود كشی بزند تا به رغم خود از آن رها شود .

حالاكه با ترس های بیجهت در سطور بالا آشنا شدید بجاست مختصری درباره چگونگی آنها به تحقیق وجستجو بپردازیم تا ببینیم این ترس ها از كجا سر چشمه می گیرد وراه مبارزه با آنها كدامست ؟دلهره اصولا ”علامت ایست كه در قسمت ناخوداگانه شخصیت ما كشمكش پیش آمده اسصت واین كشمكش آنچنان قدیمی است كه قسمت خود آگاهانه شخصیت ما بدان آگاهی ندارد .به عبارت دیگر ترس های مرضی یا بیمار گونه نشانه این است كه آتشفشانی در شخصیت ما قصد آتشفشانی دارد تا شخصیت ما را در هم بكوبد واز هم بپاشد ولیكن قسمت خود آگاهانه شخصیت ما همچون دژ مستحكمی جلو این خرابكاری را گرفته است .به همین دلیل است كه من بارها توصیه كرده ومی كنم كه اگر چنین احوالی دچارید بیدرنگ به روانكاو یا روانپزشك مراجعه كنید تا هرچه زود تر پی به علت ترس های جانكاه خود برده از انفجار آتشفشانی مزبور در روح خود پیشگیری كنید زیرا عقیده من این است كه بدون كمك یك نفر متخصص مشكل بتوان پی به علت این نوع ترس ها برد .زیرا همه ما از روبرو شدن با زشتی ها ئی كه احیاناتممكن است در شخصیت ما وجود دذاشته باشد گریزانیم این زشتی ها را جزو اسرار خود تلقی می كنیم ودر حفظ این اسرا رآنقدر مصر ومصممیم كه حتی حاضر نیستیم خود از آن آگاه شده واحیانا”آنرا مرتفع سازیم البته این سر نگه داری گاه برایمان گران تمام می شود یعنی به قیمت ترس های جانكاهی كه پیوسته چنانكه نوشتم مزاحم زندگی ماست .مثلا همین ترس موهوم از مرگ را كه عنوان مقاله امروز ماست در نظر بگیرید .البته حق با شماست هر كسی از مرگ می ترسد زیرا آنرا نمی شناسد وبویژه وقتی كه كودكیم مرگ در خیال ما وخرافات وترس ها وعقاید ضد ونقیضی توأم است ولیكن وقتی ترس از مرگ شدید می شود وعرصه را به آدمی تنگ می سازد .مردان وزنانی كه بطور اغراق آمیزی از مرگ می ترسند پیوسته در این فكرند كه نكند بمیرند وهمین فكر نیستی آنچنان دلهره ای را در آنان ایجاد می كند كه وصفش را باید از كسانی كه بدان گرفتار بوده اند جویا گردید

 این عده همین كه می بینند اتومبیلی در جاد ه روانست ویا كسی زانوی غم بغل كرده است بیدرنگ ترس جانكاه آنها را محاصره می كند حس می كنند كه با چیزی روبرو هستند كه قدرت مقابله وتحمل آنرا ندارند می پرسید علت ترس مرضی از مرگ كدامست ؟وبه  عبارت دیگر این ترس  از چه ماجرائی در اعماق شخصیت ما خبر می دهد ؟علت ترس از مرگ در اشخاص مختلف ،مختلف است .در مثل یكی از كسانی كه به این درد مبتلا بود آمده بود كه روانكاوی بشود روی تخت روانكاو وبالاخره آشكار شد كه علت ترس از مرگ در وی همانا كشمكش بود كه بر اساس خشم در نهاد او در گرفته بود این  مرد در كودكی  مادر نابكار وجلادمابی داشت كه پیوسته رنجش می دا د ووی كینه مادر را بدل گرفته بود ونسبت بدو خشمگین شده بود ومی خواست مادرش را بكشد ولیكن نمی توانست دست بدینكار بزند زیرا بالاخره مادرش بود وامنیتش بدو وابسته بود اما خشمش آنچنان شدید بود كه وی باورش شده بود كه بالاخره این خشم مادرش را خواهد كشت اینها چیزهایی بود كه در ناخوآگاهی او می گذشت وعلامت ان در خود آگاهی همانا ترس شدیدی بود كه از مرگ داشت آشكار است كه ترس از بدین ترتیب در حكم علامت ریزی است كه روانكاو باید انرا كشف كند تا پی به علت اساسی آن برده شود .ترس از مرگ ممكن است در یكی دیگر واقعا”علامت این باشد كه ان فرد ناخوداگاهانه ارزومند مرگ خود است

حق دارید تعجب كنید كه چگونه ممكن است كسی خواهان مرگ خویشتن باشد ولیكن اگر صبر كنید ومقاله را تا آخر بخوانید شاید جوابی برای تعجب خود پیدا كنید .زنی بود كه پس از روانكاوی معلوم شد كه آرزومند مرگ خویش است چون خود را منفورومتروك بحساب می آورد .این زن تنها شخصی را می شناخت ومی دانست كه دیگران بواقع بدو علاقه مندند پیرمردی بود كه از بیماری سرطان در شرف مرگ بود واطرافیان بدو می رسیدند این زن خیال كرده بود كه اگر او هم به سرطان گرفتار شود ودر حال نزع بیفتد دیگران بدو خواهند رسید وبدو عشق محبت خواهند ورزید این بود كه دلش می خواست به بیماری سختی مبتلا شده بمیرد تا مورد محبت این وآن واقع شود .پس معنای واقعی ترس از مرگ این بود كه تشنه محبت بود واین محبت هم زمانی نصیبش می شد كه به بیماری كشنده ای گرفتار آید .گاه نیز می شود كه علت ترس از مرگ این باشد كه بچه ناظر نزدیكی جنسی مادر وپدر بوده وبه همین دلیل بشدت برانگیخته شده وشدت برانگیختگی به حدی است كه تحمل آن از عهده بچه خارج است وبچه بحدی از جنب وجوش پدر ومادرش به وحشت می افتد كه سرانجام چنین خیالبافی می كند كه پدر ومادرش می خواهند همدیگر را بكشند این است در بزرگی وقتی خود متأهل می شود تحریك می گردد دچار این واهمه می شود كه نكند این عمل به مرگ بینجامدوازاین قبیل .

در ذهن بسیاری ازمردم كه دارای مذاهب بدوی هستند مرگ بمعنای بیم از مجازات است وبه عبارت دیگر مرگ بمعنای دوزخ ومعلون واقع شدن ابدی است بعضی از ما مردم از مرگ می ترسیم منتها نه از مرگ خودمان بلكه از مرگ نزدیكان وعزیزان خود پیوسته در این فكریم كه نكند به سر انان بلایی بیاید كه به مرگشان بینجامد اینست كه پیوسته به ناز ونوازششان می پردازیم ومواظبیم كه نكند غفلت ما موجب مرگ آنها بشود معنای این نوع ترس از مرگ كدامست ؟عشق ومحبت بیش از اندازه كه موجب سر رفتن حوصله معشوق ومحبوب می شود معمولا”بدین معناست كه عاشق در ناخوآگاهی خود از معشوق متنفر وخواهان مرگ اوست آشكار است كه بسادگی نمی توانید این چیزها را خوشایند هم نیست باور كنید ولیكن اگر خودمان ویا بكمك یك نفر متخصص بتوانیم به كشمكش های موجود در ناخودآگاهی شخصیت خود پی ببریم آنوقت است كه عاقل تر وخوشبخت تر واز هرچه بیماری وكسالت است آزادورها خواهیم بود مادران گاهی می ترسند كه به بچه هایشان آسیب برسد مرتباآبه آنها می گویند (اگر می خواهید بیرون بروید پالتو بپوشید وگرنه در این هوای سرد دچار ذات الریه شده خواهید مرد)مادران حاضر نیستند این حقیقت را بپذیرند كه هم از بچه هایشان خوششان می آید وهم از آنها متنفرند وگاه از این می ترسند كه نكند بچه ها در عشق شوهر با آنها سهیم وشریك شوند علت نگرانی انها در خصوص سلامت بچه هایشان چیزی جر این نیست كه در ناخواگاهی خود آرزوهای نا خوشایندی نسبت به آنها دارند .بعضی از آدمیان كه احساس گناه ومحكومیت می كنند آنچنان در ته دل خود بسبب جنایات خیالی دنبال مجازات می گردند كه بمحض رسیدن به مختصر خوشی ورفاه وسعادت ناگهان دچار دلهره شده با خود می گویند نكند دچار سرطان خون ویا تورم مفاصل و یا یك بیماری مسری شده باشم .

ریشه واقعی چنین احساس گناهی بقول (فروید )ایست كه فرد در كودكی نسبت به نزدیكان دچار تحریكات وتمایلات جنسی شده وچون این نوع تمایلات گناه آمیز بوده است ایست كه بسبب آن خود را محكوم ومستحق مجازات پنداشته است ولیكن این همه در دوران پختگی وبلوغ از حافظه فرد تقریبا” محو شده فراموش می گردد ولیكن آثار آن بصورت ترس واحساس گناه وعدم امنیت در شخص پایدار باقی می ماند .یكی از روانشناسان قصه مردی را در جائی ذكر كرده كه بسبب ترس از دست دادن پدر ومادر دچار سكته قلبی شده بوده است این مرد با این ترس می خواست خویشتن را مجازات كند .ناگفته پیداست كه شرح انواع واقسام ترس هائی كه آدمی را بستوه می آورند در این مختصر نمی گنجد ولیكن شرح این سه نوع از آن خودداری نتوانم كرد وآن را سه نوع بشرح زیرند :

اول

 -ترس از دیوانه شدن كه معنای نا خودآگانه آن ایست كه شخص مایلست دیوانه بشود زیرا دیوانه شدن مساویست با اسقاط جمله مسئولیت هائی كه روی دوش آدمی سنگینی می كند و از این گذشته شخص با دیوانه شدن از اطرافیان (محبوبی ) كه روزی بدو زور گفته اند انتقام می گیرد .

دوم

-اینكه بسیاری از آدمیان  از رعد می ترسند من خود وقتی كه بچه بودم از آسمان قرنبه می ترسیدم تا این كه روانكاوی شدم ودر طی روانكاوی فهمیدم كه ترس از آسمان قرنبه با ترس ازپدروجانشینان آن یكی است وبدین ترتیب دیگر ازصدای ابرها نترسیدم .

سوم

-اینكه عده زیادی از زنان بشدت از كرم وماروسوسك وهزارپا واز این قبیل وحشت دارند علت این ترس ها چنانكه ازتعبیر وتفسیرها (فروید)پیداست اینست كه اینان در كودكی از اندام تناسلی مذكر ترسانده اند .یعنی زنان ترس وحسادت خودرا درموردكمبودیكه از لحاظ تشریحی نسبت به جنس مذكر دارند در كودكی سركوب كرده وبه قسمت ناخودآگاهی شخصیت خودبه عقب راندند واینك همان تمایلات سركوبی شده بصورت ترس از ذخزندگان وامثال آن درخودآگاهی زنان ظاهرمی گردد.اكنون وقت آنستكه بپرسید آیاراهی برای رهائی از این ترس های موهوم وجود داردیا نه ؟عقیده من چنانكه بارها نوشتم وگفتم اینست كه برای رهائی از این ترس شخص باید روانكاوی بشود زیرا روانكاوودنیای ناشناخته ناخودآگاهی را پیش چشم ما باز می كند وبما كمك می كند تا شر این ترس های مزاحم را ازسرخودوا كنیم ولیكن چون می دانم كه همه شما دسترسی به چنین امكانی ندارید اینست كه برای رهائی از این ترس ها سه راه پیش پای شما می گذارم كه عبارتنداز :

اولا”

-این مقاله را مخصوصا”در آن قسمت هائی كه نظیر احوال شما را شرح داده ام خوب بخوانید وخوب ببینید وآنچه گفته ام چیزی به یادتان می آوردیانه .

دوم

آنكه -هر وقت دچار دلهره شدیدی شدید این سئوال را از خودتان بكنید كه این دلهره ها شما را به كجا سوق می دهند .البته این كار مشكل است  زیرا شاید شما هنوز به این نكته عقیده پیدا نكرده اید كه خیالبافی ها چه حقایقی از اعماق تاریك شخصیت شما را در خود دارد ما مردم معمولا”چنین می اندیشیم كه خیالبافی ها هیچگونه ارزشی ندارند وبی معنی هستند حال انكه خیالبافی ها كه به ذهن ما خطورمی كنند وصحنه هائی را كه درعالم خیال می بینیم جملگی از آن قسمت تاریك وناخودآگانه ضمیر وشخصیت ما سر چشمه می گیرند واگر بدان دقت كنیم خویشتن را بهتر خواهیم شناخت .اگر بتوانید با خود بگوئید  وانوقت خیالات بدام انداخته خود به حقایقی از وجود شریف خوددست خواهید یافت .مثلا”اگر بتوانید وحوصله این كار را داشته باشید كه خیالات بدام افتاده خودتان را روی كاغذ بیاورید وچند روزی بدین كار ادامه بدهید آنوقت رفته رفته پی خواهید برد كه در نا خودآگاهی شما چه آرزوهایی ،چه امیالی ،چه انگیرها وچه سوابقی وجود دارد وزندگی تان چگونه در دست این انگیزه ها ی نا خوداگاهانه به این طرف وآن طرف هدایت می شو د .چند سال پیش من خود به این تمرین عمل كردم ومرتبا در خیال خود خودم را بیمار در حال جراحی وحتی در بستر مرگ وتشییع جنازه می دیدم و از این خیالهای خود شرمسار می شدم ووقتی كه بیدار می شدم وبخود می آمدم از وحشت بخود می لرزیدم ولیكن وقتی كه فهمیدم كه ناخودآگاهی من برای حل مشكلات زندگی من مرگ وبیماری وعمل جراحی واز این قبیل را پیشنهاد من می سازد آنوقت توانستم نا خود آگاهی خودم را تحت اداره قسمت خود آگاهانه شخصی خود قرا دهم وترس هایی بیجهت خود را از بین ببرم .

سوم

 -اینكه از خواب های شما نیز همان ارزش خیالبافی های هنگام روزتان را دارند یك چند به مطالعه وبررسی خواب های شبانه خود بپردازیم وفراموش نكنید كه هر رویائی در واقع نمایش قسمتی از مشكلات شماست وهر كسی رایا چیزی را كه در خواب می بینید حكایت از قسمتی وجود شمامی كند بنحوی كه اشخاص مختلفه ای را در خواب می بینید در واقع مظاهری از وجوه مختلفه شخصیت شمایند .وبالاخره به یاد داشته باشید كه سرانجام خواب شما در حقیقت راه حلی است كه نا خودآگاهی شما برای حل مشكلات پیشنهادتان می سازد وقتی كه با تمرین های بالا پی به اسرار وجود خود بردید ترس های موهوم تان رفته رفته وبتدریج شر خود را از سرتان وا خواهند كرد آنوقت است كه به ترس ها لبخند تمسخر خواهید زد واین شهامت در شما بوجود خواهد آمد كه با چشمانی باز به مشكلات خود نظر بیندازید وعاقلانه راه حل های لازم را پیدا كنید.به امید ان روز .

*****************

مرگ و زندگى پس از آن ماهیت مرگ

 

ترس از مرگ

كتاب: معاد و جهان پس از مرگ، ص 25

نویسنده: آیت الله مكارم شیرازى

دو كس از مرگ مى‏ترسند، آن كس كه آن را به معنى نیستى و فناى مطلق تفسیر مى‏كند، و آن كس كه پرونده‏اش سیاه و تاریك است!

آنها كه نه جزء این دسته‏اند و نه آن، چرا از مرگ در راه هدفهاى پاك وحشت كنند مگر چیزى از دست مى‏دهند؟

داستان «آب حیات» با آب و تاب فراوان در همه جا مشهور است.

و نیز از قدیمترین ایام، بشر در جستجوى چیزى به نام «اكسیر جوانى» بوده است، و براى آن افسانه‏ها به هم بافته، و آرزوها در دل پرورانده است.

این همه گفتگو، از یك چیز حكایت مى‏كند و آن مسأله وحشت آدمى از مرگ، و عشق به ادامه حیات و فرار از پایان زندگى است، همان طور كه افسانه «كیمیا» همان ماده شیمیائى مرموزى كه چون به مس كم ارزش برسد تبدیل به طلاى پر ارزش مى‏شود، روشنگر وحشت انسان از فقر اقتصادى، و تلاش و كوشش براى جلب ثروت بیشتر مى‏باشد.

افسانه اكسیر جوانى نیز منعكس كننده وحشت از پیرى و فرسودگى و بالاخره پایان زندگى و مرگ است.

بیشتر مردم از نام مرگ، مى‏ترسند، از مظاهر آن مى‏گریزند، از اسم گورستان متنفرند، و با رزق و برق دادن به قبرها مى‏كوشند ماهیت اصلى آن را به دست فراموشى بسپارند حتى براى فرار دادن افراد از هر چیز خطرناك یا غیر خطرناكى كه مى‏خواهند كسى آن را دستكارى و خراب نكند روى آن مى‏نویسند «خطر مرگ» ! و در كنار آن هم عكس یك‏جفت استخوان مرده آدمى به حالت «ضربدر» ! در پشت یك جمجمه كه خیره و بى روح به انسان نگاه مى‏كند قرار مى‏دهند .

آثار وحشت انسان از مرگ در ادبیات مختلف دنیا فراوان دیده مى‏شود، تعبیراتى همچون «هیولاى مرگ» ، «سیلى اجل» ، «چنگال موت» و دهها مانند آن همه نشانه‏هاى این وحشت و اضطراب همگانى است.

داستان معروف رؤیاى هارون الرشید كه در خواب دیده بود همه دندانهاى او ریخته است و تعبیر خواب كردن آن دو نفر كه یكى گفت: «همه كسان تو پیش از تو بمیرند» .

و دیگرى گفت: «عمر خلیفه از همه بستگانش طولانى‏تر خواهد بود» و واكنش هارون در برابر دو تعبیر كننده كه به دومى صد دینار داد و اولى را صد تازیانه زد نیز دلیل دیگرى بر این حقیقت است.

زیرا هر دو یك مطلب را گفته بودند اما آنكه نام مرگ كسان خلیفه را بر زبان جارى كرده بود صد تازیانه نوش جان كرد، و كسى كه مرگ آنها را در قالب «طول عمر خلیفه» ! ادا نمود صد دینار پاداش گرفت!

ضرب المثلهاى مملو از اغراق، همانند «هر چه خاك فلانى است عمر تو باشد» ! یا به هنگامى كه مى‏خواهند كسى را با كسى كه از دنیا رفته است در جنبه مثبتى تشبیه كنند مى‏گویند : «دور از شما فلانى هم چنین بود» ! و یا «زبانم لال! بعد از شما چنین و چنان مى‏شود» و یا ترتیب اثر دادن به هر چیز كه احتمال مرگ را دور كند و یا در طول عمر مؤثر باشد اگر چه صد در صد خرافى و بى اساس به نظر برسد و همچنین دعاهایى كه با كلمه دوام خلود، جاویدان بودن مانند دام عمره، دام مجده، دامت بركاته وخلد الله ملكه یا خدا عمر یك روزه تو را هزار سال كند و یا صد سال به این سالها! ...

هر كدام نشانه دیگرى از این حقیقت است.

البته انكار نمى‏توان كرد كه افراد نادرى هستند كه از مرگ به هیچ وجه وحشت ندارند و حتى با آغوش باز به استقبال آن مى‏شتابند اما تعداد آنها كم است و تعداد واقعى به مراتب كمتر از آنهایى است كه چنین ادعایى را دارند!

اكنون باید دید سرچشمه این ترس و وحشت از كجاست؟

اصولا انسان از «عدم» و «نیستى» مى‏هراسد.

از فقر مى‏ترسد، چون نیستى ثروت است.

از بیمارى مى‏ترسد، چون نیستى سلامت است.

از تاریكى مى‏ترسد، چون نور در آن نیست.

از بیابان خالى و گاهى از خانه خالى مى‏ترسد، چون كسى در آن نیست.حتى از مرده مى‏ترسد، چون روح ندارد.در صورتى كه از زنده همان شخص نمى‏ترسید!

بنابر این اگر انسان از مرگ مى‏ترسد به خاطر این است كه مرگ در نظر او «فناى مطلق» و نیستى همه چیز است.

و اگر از زلزله و صاعقه و حیوان درنده وحشت دارد چون او را به فنا و نیستى تهدید مى‏كند .

البته از نظر فلسفى، این طرز روحیه چندان دور و بیراه نیست، زیرا انسان «هستى» است، و هستى با هستى آشناست، و جنس خود راهمچون كاه و كهرباست.

اما با «نیستى» هیچ گونه تناسب و سنخیت ندارد، باید از آن بگریزد، و فرار كند، چرا فرار نكند؟

ولى در اینجا یك سخن باقى مى‏ماند و آن اینكه: همه اینها صحیح است اگر مرگ به معنى نیستى و فنا و پایان همه چیز تفسیر شود، چیزى از آن وحشتناك‏تر نخواهد بود و آنچه درباره هیولاى مرگ گفته‏اند كاملا به جا و به مورد است.

اما اگر مرگ، را همچون تولد جنین از مادر یك تولد ثانوى بدانیم، و معتقد باشیم با عبور از این گذرگاه سخت، به جهانى گام مى‏گذاریم كه از این جهان بسیار وسیعتر، پر فروغتر، آرامبخش‏تر و مملو از انواع نعمتهایى است كه در شرایط كنونى و در زندگى فعلى براى ما قابل تصور نیست، خلاصه اگر مرگ را نوع كاملتر و عالیترى از زندگى بدانیم كه در مقایسه با آن، این زندگى كه در آن هستیم مرگ محسوب مى‏شود، در این صورت مسلما چیز نفرت انگیز و وحشتناك و هیولا، نخواهد بود، بلكه در جاى خود دل انگیز و رؤیائى، زیبا و دوست داشتنى است.

زیرا اگر جسمى از انسان مى‏گیرد، بال و پرى به او مى‏بخشد كه بر فراز آسمان ناپیدا كرانه ارواح، با آن همه لطافت و زیبائى فوق حد تصور و خالى از هر گونه جنگ و نزاع و اندوه و غم، پرواز مى‏كند.

اینجاست كه شاعرى كه این طرز تفكر را دارد به حكیم دانشمند دستور مى‏دهد:

بمیر اى حكیم از چنین زندگانى‏ 
كز این زندگى چون بمیرى بمانى!

سفرهاى علوى كند مرغ جانت‏ 
چو از چنبر آز بازش رهانى

مترس از حیاتى كه در پیش دارى‏ 
از این زندگى ترس، كاینك در آنى!

و نیز شاعر دیگرى با مباهات و وجد و سرور مى‏گوید:

حجاب چهره جان مى‏شود غبار تنم‏ 
خوش آن دمى كه از این چهره پرده بر فكنم

چنین قفس نه سزاى من خوش الحانى است‏ 
روم به روضه رضوان كه مرغ آن چمنم

و دیگرى مى‏گوید:

مرغ باغ ملكوتم، نیم از عالم خاك‏ 
دو سه روزى قفسى ساخته‏اند از بدنم

خرم آن روز كه پرواز كنم تا در دوست‏ 
به هواى سر كویش پر و بالى بزنم

بالاخره شاعر دیگر به مرگ فریاد مى‏زند و او را به سوى خود دعوت مى‏كند:

مرگ اگر مرد است گو نزد من آى‏ 
تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ

من از او جانى ستانم جاودان‏ 
او ز من دلقى ستاند رنگ رنگ

اینجاست كه چهره مطلب بكلى دگرگون مى‏شود و مسأله شكل دیگرى به خود مى‏گیرد كه هیچ شباهتى با شكل اول ندارد.بدیهى است، آن كس كه چنین برداشتى از مسأله مرگ دارد هرگز نمى‏گوید مرگ بى حاصل، بدون دلیل، و یا مثلا از طریق انتحار و خودكشى، دریچه به آنچنان عالمى است، بلكه او به استقبال مرگى پرشكوه مى‏شتابد كه در راه هدف و آرمان پاك و آمیخته با قهرمانى و فداكارى و شهامت باشد، مرگى كه انسان را از تن در دادن به ذلت و هر گونه بدبختى به خاطر چند روز عمر بیشتر مى‏رهاند.

عامل دیگر وحشت از مرگ

جمعى دیگر نیز هستند كه از مردن وحشت دارند، نه به خاطر اینكه مرگ را به معنى فنا و نیستى مطلق تفسیر كنند، و منكر زندگانى پس از آن باشند، بلكه به خاطر اینكه آنقدر پرونده اعمال خود را سیاه و تاریك مى‏بینند، كه شكنجه‏هاى طاقت‏فرسا و مجازاتهاى دردناك بعد از مرگ را گویا با چشم خود مشاهده مى‏كنند، و یا لااقل چنین احتمالى را مى‏دهند.

اینها نیز حق دارند از مرگ بترسند، زیرا به مجرمى مى‏مانند كه از پشت میله‏هاى زندان آزاد شده و به سوى چوبه دار مى‏رود، البته آزادى خوب است، اما نه آزادى از زندان به سوى چوبه دار!

آزادى اینها هم از زندان بدن، یا زندان دنیا، نیز توأم با رفتن به سوى چوبه دار است، «دار» نه به معنى اعدام بلكه به معنى شكنجه‏هایى بدتر از آن.

اما آنها كه نه مرگ را فنا مى‏بینند، نه پرونده تاریك و سیاه دارند، چرا از مرگ بترسند ! چرا از مرگ در راه هدفهاى پاك وحشت داشته باشند؟ چرا؟ ...


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1389/02/20    | توسط: یاسرحبیبی    | طبقه بندی: لالایی برای بیداری،     |
نظرات()