شنبه صبح زود از خواب بیدار شدم، آروم لباس پوشیدم و طوریکه زنم از خواب بیدا

ر نشه، جعبه ناهارم رو برداشتم، سگم روصدا کردم و آروم رفتم توی گاراژ خونه،

قایق ام رو بستم به پشت ماشینم و از خونه به قصد ماهیگیری رفتم بیرون...درهمین حین

متوجه شدم که بیرون باد شدیدی میاد، بارونیه و رادیو رو هم که روشن کردم متوج

ه شدم تمام روز وضعیت هوا به همون بدی باقی خواهد موند...تصمیمم عوض شد.

 دوباره آروم برگشتم خونه، ماشین رو تو گاراژ پارک کردم، لباسم رو درآوردم و

یواش رفتم تو رختخواب کنار زنم که هنوز خواب بود.... اون رو از پشت بغل کردم

 و آهسته تو گوشش گفتم: "هوا بیرون خیلی بده...." که همسر عزیزم، که الان بیست

 ساله با هم ازدواج کردیم، جواب داد: " آره، ولی باورت میشه که این شوهر احمق من

 تو همچین هوائی رفته ماهیگیری؟!! ....... من هنوز که هنوزه نمیدونم همسرم اون

روز شوخی میکرد یا نه، ولی من دیگه هیچوقت نرفتم ماهیگیری...

 

نوشته شده در تاریخ شنبه 1387/12/17    | توسط: یاسرحبیبی    | طبقه بندی:    |
نظرات()